چند وقتی ست که از پنجره ها دلگیرم

دیگر از دیدن چشمان شب غم سیرم

رفته از یاد دلم چهره ی نورانی تو

هرکه را دیده ام از عشق خبر میگیرم

بی تو هرثانیه حسی به دلم میگوید

من پریشان تر از آنم که بگویم پیرم

"من ملک بودم و فردوس برین جایم بود"

وای بر من که چه دیوانه و بی تدبیرم

روزگارم شده تکرار همان حادثه ها

مثل انسان نخستین شده ام درگیرم

بی تفاوت تر از آنم که بجنگم با شب

گرچه پرورده ی دست ادب شمشیرم

روسیاهم مگر ای جلوه نورانی عشق

که نیفتاده در آیینه تو تصویرم

ای تو خورشید من ای علت معلول جهان

من اگر با تو نباشم به خدا میمیرم

فكور دوچرخه-الهه صابر