چند وقتی ست که از پنجره ها دلگیرم

دیگر از دیدن چشمان شب غم سیرم

رفته از یاد دلم چهره ی نورانی تو

هرکه را دیده ام از عشق خبر میگیرم

بی تو هرثانیه حسی به دلم میگوید

من پریشان تر از آنم که بگویم پیرم

"من ملک بودم و فردوس برین جایم بود"

وای بر من که چه دیوانه و بی تدبیرم

روزگارم شده تکرار همان حادثه ها

مثل انسان نخستین شده ام درگیرم

بی تفاوت تر از آنم که بجنگم با شب

گرچه پرورده ی دست ادب شمشیرم

روسیاهم مگر ای جلوه نورانی عشق

که نیفتاده در آیینه تو تصویرم

ای تو خورشید من ای علت معلول جهان

من اگر با تو نباشم به خدا میمیرم

فكور دوچرخه-الهه صابر

کودکی


کودکی چیز مبهمی نبود.

کودکی حس عجیبی بود

کودکی خالی از سیاست و منطق بود

کودکی از فلسفه چیزی نمی دانست.

 

پاک بود مثل آب

لطیف بود مثل برف

کودکی بی صبر بود

هر کجا مرا می دید دنبالم می آمد.

وقتی می ترسید قلبش تند می زد.

 

کودکی ساده بود

گریه می کرد

ولی

با آبنباتی چوبی می خندید

کودکی چیز مبهمی نبود

ما فراموش کردیم که چه بود.....
مهشید عمادی   دوچرخه