18+

دانایی را پرسیدند:
چیست محبوب ترین عدد در اینترنت ؟
فرمود: 18+
چرا که وقتی خلایق آن را بینند،
بی‌اختیار عنان از کف دهند
... چشم‌ها را گشاد گردانند
آب از دهانشان چکه نماید
دست‌هایشان همی لرزد
در صورتی که لازم باشد از مرزها گذر کنند
در آخر نیز یا دست از پا درازتر باشند
یا احساس دست از پا درازتری نمایند
من همچنان در عجبم از راز این عدد!!!

خانم روس

یک خانم روسی و یک آقای آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند .طفلکی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند.

یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.

روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست که سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد.

روز سوم خانم ، طفلک می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد............

..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خیلی منحرفید!

حواستون کجاست ؟
,
,
,
,
,
,
,
,,
,
,
,
,
,
شوهرش انگلیسی صحبت می کرد.

امید چیست ؟

از گابریل گارسیا ماركز می پرسند اگه بخوای یه كتاب صد صفحه ای در مورد امید بنویسی، چی می نویسی؟
می گه 99 صفحه رو خالی می ذارم. صفحه ی آخر سطر آخر می نویسم امید آخرین چیزی است كه می میرد ...

یادت باشه دنیا گرده ، هر وقت احساس كردی به آخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی ...

ستاره

یادش بخیر
یک...
دو...
سه...
چندین و چند...هر چقدر میشمارم خوابم نمی برد
من این ستاره های خیالی را
که ازسقف اتاقم
تابینهایت خاطرات تو جاری است
.....
ادش بخیر

وقتی بودی

نیازی به شمردن ستاره ها نبود

اصلا یادم نیست

ستاره ای بود یا نبود

هر چه بود شیرین بود

حتی بی خوابی بدون شمردن ستاره ها

اینبار نوبت تو بود

تو چشمت را بسته بودی

یک.....دو.......سه

من رفته بودم

چشمت را که باز کردی

من بودم زیر همان درخت انجیر

باران در انتظار من خیس خیس

من با یک سبد مهربانی در انتظار تو خیس خیس

چشمت را که باز کردی ..... من بودم

همه جا ..... همه جا

اما من گم شده بودم

و برای همیشه رفته بودم

فقط برای اینکه به تو ثابت کنم

من همیشه با تو بودم

کلاغ

زمستانی سرد؛
کلاغ غذایی نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه ...
گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجه هاش تا بخورن...
...
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی خوب شد مرد،راحت شدیم از این غذای تکراری!!!
...
"این است واقعیت تلخ روزگار ما ...

آدمهای ساده

آدمهای ساده را دوست دارم.همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.همان ها که برای همه لبخند دارند.همان ها که همیشه هستند،آدمهای ساده عمرشان کوتاهاست.بسکه هر کسی از راه می رسدیا ازشان سوء استفاده می کند یازمین شان میزند.آدمهای ساذه را دوست دارم چون نگاه هرزه ندارند ،تنوع طلب نیستند.آدم های ساده را دوست دارم.بوی ناب “آدم” می دهند .

بستنی

سه تا زن بستنی می خورن .
یکی لیس می زنه.
یکی هم گاز می زنه .
یکی هم می مکه.
... کدومشون شوهر دارن ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

نه بی ادب
اونی که حلقه دستشه !!!!

حال

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه !هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم,سرابم می دهند
عشق می ورزم,عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
... از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟؟
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هرچه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم, بت پرستم ,بت پرست
بت پرستم,بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم,دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین!شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه!در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
وای!رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور وپایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
چند روزی هست حالم دید نیست
حال من از این و آن پرسید نیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفا ئل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم!!!

باز هم شب است اینجا

از بهر تو افتادم ای دوست به میخانه
سر مست می عشقم کم ده دو سه پیمانه

تو مست مـیی جانا من مست به دیدارت
ماندیم خراب اینجا ما را که برد خانه

شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح می رسد

گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است.

«كوروش بزرگ»

لبهایت طعم سیگار میداد ... و میدانستم تو سیگار نمیکشی !

زنی که در روبروی تو سیــــگار می کشد،در فکر گفتگوی تو سیــــگار می کشد،وقتی که می روی و دلش تنگ می شود،بی شک به جستجوی تو سیــــگار می کشد،این بار بی تو فاصله ها را نمی دود،در سوگ آرزوی تو سیــــگار می کشد،زخمی تر از همیشه نگاهش به دست توست،وقتی نفس زنان به کنار تو می رسد،با عطر رنگ و بوی تو سیــــگار می کشد،هرگز سخن نگفت و سکوتش ترانه شد....لب را نمی گشاید و رسوا نمی کند «در حفظ آبروی تو سیــــگار می کشد»
منگول

یکی هست که منو یکم بزنه؟

خواهش میکنم فکر کنم ارام ام کنه

ای خدا....

شب به تمام معنا

امشب واقعا شبه .-سرد و نمناک و تلخ.-. تنهایی دیگه دیوانه ام کرده.طاقت ام تاخ شده.اینقدر بدبختی دارم که بریدم.-شاید هم من نا شکرم ولی دیگه خسته شدم.دردم گرفته  میخوام بخوابم و هیچ وقت بیدار نشم.دنیای قریبی هست.منم گیر کردم.(من یک اشغال ام یک اشغال تمیز یک اشغال پاستوریزیه.-کسی که میخواد مغز خودش رو بریزه تو دهنش.خسته ام کفری ام.---)امشب واقعا دردم گرفته دارم میسوزم.تو دنیایی که همه دارن همدیگر رو میخورن من کجا وایستادم._اسگل امل شاسگول بی شعور کثافت -ای کثافت بی همه چیز-شاقال-اوران گوتان-(احتمالا بعدا پاک میکنم این مطلب رو ولی امشب خیلی شاکی ام